تبليغاتX
متروی متروک
هوا پر از گریه دیگران است
 

عشق بد جوری پیچیده است

دور آشغالها با مو

و گیر کرده

در جریان لوله های آب.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:37  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

 

تو بگو!

در کدام گورستان بخوابم

برایم گلهای قشنگتری می آوری؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:52  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

                                                    

نگو به عبور جریان کمک می کنند

این مقره ها

که قرقره سیمها را گرفته اند

سیمهایی که دندانهای تو را ردیفتر می کنند

تا به شعرهای کوتاه من بخندی

به جریان این شعر

کمکی نمی کند تو

با تو

با صدای بلند حرف بزنم در تاریکی

گاهی  

تو را از پشت گوشی بغل کنم

و توی گوشهایت

شاید عزیزم بهتر باشد تو نباشی

وقتی خطها را تصرف می کنم

در سطری کوتاه تمام سالها

هیچ فرقی نمی کند

موهایت را فرق کنی

یا دم اسبی

دنبال واحد های اختیاری بگردی

در دانشگاهی

که در کار نبوده است

حالا تو بگو

ماکارونی یا کبریتهای بی خطر؟

سهم من اما همیشه کنار بود

کنار قلبت زیر پل انقلاب

کنار ماه لاغر

پشت میله های دندان تو

کنار دریایی که غرق شده است

کنار شالگردنی که گردن می زند

قرص

فندک

آب معدنی کوچک

نقاط کوری که آنتن نمی دهند

از تمامی جبهه ها

حمله می کنند به گریه

از میان سنگها و شیشه ها

بالا می آورم در لیوانی لاغر

ماه کامل را

خمیازه می کشم 

شایدبرایم خوب باشد گاز اشک آور

جناب دکتر!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 21:49  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

 

همه خاطرات
زیر صفر است
زیر صفر لباسهای زیر تو
که
آب و هوای
قطب های شمال و جنوب مرا تامین می کنند.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:28  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

 

در جریان است

لوله های تاریک آب

در اتاق خوابهای من

دریای بالتیک در نقطه صفر مرزی

خطوط متورم مبل

پتوی پلنگ

بخار دهان اسب

از کتاب بر می خیزد

دختری کبود

که نامش شیرازه بلوغ است

که ازهم پاشیده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:57  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

 

رژی

 به لب بزن!

این آتشی است

که در

من خر افتاده است

منی که بارها و بارها

کتک خورده ام

از تولد خودم

از کیکهای رکیک تو.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:25  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

 

بیچاره مرگ

در تک تک بشقابها و

ذره ذره آشغالها.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0:48  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

 

اول سطر

دستهای سفید تو شروع می شوند

تا پشت درهای بسته

رگهای باریک من

متولد شوند

می دوم در مدارهای الکترونیکی 

فصل فصل جفت گیری ترانزیستورهاست

در زوج دارلینگتون.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:59  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

 

مرگ

صبح

به ابعاد ناراضی من نمی آید

با لباس سفیدش

و لبهای خونین من

       خوابهای شیرینش

                             را پاک می کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 22:30  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

 

من ارسال نمی شود

در سنگریزه هم

در کیف کاموا

در یخی که گونه هایم را می زند

گرم

کلمه ای است این روزها

خنکم می کند

بی آب و قند

در ادبیات.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:27  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

 

.....

مترسک مســیح هــم

کلاغ مرا نمی ترسـاند

کلاغ

لاغر

مـرا

......

......

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:26  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

 

من می میرم

و کرمها

کرم های ضد آفتاب را هم می خورند

خاطرات خاکی

فرو می نشینند

و ساعت

تیک می خورد روی دیوار.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:1  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

 

در خاطرات همیشه

مثلث قاﺋم الزاویه

زاویه های تند

پنجره های باز

مستطیل

تعطیل.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 16:1  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

 

 

این عدد 2 نیست

یک 7 است 

که از درد به خود پیچیده است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:43  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

 

دلم

برای

لباسهای کودکیم تنگ شده است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاییز است

و دست از پا نمی شناسد باد

یاد کودکیها

بادبادکی شده است

پوکه یک فشنگ

در یک نوشابه

آهنربایی

چند پیچ و مهره

که در کلاه خود سربازی زنگ زده اند

و دست از سرم بر نمی دارند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 22:18  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

 

خودم را به خواب می زنم

نقشه های خوبی می کشم

برای جغرافیا

و از تمامی جهات هی به تو نزدیکتر می شوم

از زمین

از هوا

از دریا هم متنفرم.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 18:32  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

 

این پارس های شبانه

پاریس آدم را هم در می آورند

و شعر

استخوانی سوخته است 

که دهان به دهان می گردد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 18:17  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

 

مشتی هوا جا مانده

پر از امضاهای مشابه یک شاعر

شاعری

که با ضربه پوتین هایش

برفها را گرم می کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 23:30  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

 

از اینهمه پرنده

که از آغوش تو پرواز می کنند

سهم من

پروانه ای که پر گرفت

و پیراهنی کهنه

که هیچ فصلی

 اینقدر به تو نمی آید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 2:49  توسط م ا ن ت ا ن ا  | 

 

قلبت را کار بگذار

زیر پلها

توی ایستگاههای شلوغ

آدم آدم را نمی شناسد عزیزم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 13:40  توسط م ا ن ت ا ن ا  |